تبليغاتX
طائر فرخ پي

 

این تو نبودی که دو نیم شدی ، ماه من!

 

این من بودم که نیمی در خود شکستم و نیمی در تو قطعه قطعه شدم...

+ نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

ماه را شکافته می خواستند چرا که آنان را یارای نگریستن به برهان روشنش نبود...
ماه را شکافته می خواستند چرا که زشتی شان با وجود ماه نمایان تر بود...

ماه را شکافته  می خواستند چرا که ماه دلیلی بود بر اثبات وجود خورشید ، حال آنکه آنان خورشید را باور نداشتند...

ماه را شکافته ... که نه، ...
                                       قطعه قطعه می خواستند!

 

+ نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

زمان به کندی می گذشت آن هنگام که کودک شش ماهه از حال رفته بود...
زمان به کندی می گذشت آن هنگام که ندای العطش دخترکان صحرا را پر کرده بود...
 زمان به کندی می گذشت آن هنگام که وجود مقدسی در بستر بیماری افتاده بود...
زمان به کندی می گذشت ...
                                 امّا نه آن هنگام که هنگامه ی وداع در رسید...

اقتربت الساعة وانشق القمر...

 پی نوشت: برداشتی آزاد از سوره ی مبارکه قمر

+ نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

آخ که چقدر دیدنی اند ستاره های چشمهات زیر آن هلال مهتابی پیشانی ات! و من چقدر خوشبختم که یک ماه و دو ستاره روی دامنم دارم.
راستی نگفته بودم که خیلی ستاره ها را دوست دارم. تو هم ستاره ها را دوست داری .نه ؟!

مگر تو دختر کوچولو های بازیگوش مثل من را دوست نداری؟ خوب ستاره ها هم مثل من اند دیگر! یک عالمه دختر کوچولوی بازیگوش که ریخته اند توی آسمان و دارند با هم بازی می کنند. بعضی دو تا دوتا بعضی هم گروه گروه دست هم را گرفته اندو شکل های مختلف درست کرده اند.شکلِ خرس ... شکلِ عقرب...شکل ِ...شکل ِ...
نه !این ها را دوست ندارم.خوب گفتم ستاره ها را دوست دارم اما نگفتم که همه شان را! مثلاً همین هایی را که شکل یک مرد کماندار درست کرده اند اصلاً دوست ندارم یا آنهایی را که برقشان مثل برق شمشیر های گستاخ است...

ولی آنهایی را که مثل چشمهای تو مهربان نگاهم می کنند خیلی دوست دارم.

راستی بابا ! چقدر آن بالا با شکوه تر شده بودی! خوب ستاره باید توی آسمان باشد دیگر! امّا چه می شود کرد؟! نیزه ها همین قدر بیشتر نمی توانند بالا ببرند ستاره های چشمانت را!

یک چیز دیگر هم بگویم؟!
می دانی چیست؟! درست است من خیلی کوچکم، امّا خوب می فهمم که می خواهند این ستاره های دوست داشتنی را برای همیشه از من بگیرند. امّا عیبی ندارد. بگذار هرکار می خواهند بکنند!

چرا این طوری نگاهم می کنی؟! نکند بو برده ای چه فکر هایی توی سرم هست؟!
اصلاً بگذار خودم بگویم. می خواهم من هم ستاره شوم  . ستاره شوم و با تو بالا بیایم. بالای بالا. بالا تر از بلندی بلند ترین نیزه ها!

آنقدر بالا برویم با هم ، که دیگر هیچ سیلی ای به گونه های من و هیچ خیزرانی به لب های تو نرسد!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

دل می بندیم و دل می کنیم...

.
.
.
و شاید زندگی یعنی همین!

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

گاه دیوانه تر از آن می شوم که می پندارم...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي |

ساقی !
بنوشانمان جرعه ای از آن خُم ِ جوشان تا مستمان کنی از باده ی عشقت...
بنوشانمان جرعه ای از سبوی ولای ات تا ولایت را در تجلی چهارده گانه ی آن ،واژه واژه مست شویم...
مدهوشمان کن ساقی ، از باده ی وصلت تا وصال را فاش بینیم...

ساقی!
پیمانه ها پر کن از آن خُم تا مست شویم... بی خود شویم... و در بی خودی به خود آییم...
 و به خدا...

خداییمان کن ساقی...

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

یه لیوان تا وقتی خالیه، فقط یه لیوان خالیه! یه لیوان خالی ِ بی مصرف!
حتی اگه خیلی با کلاس و تر و تمیز هم باشه بازم یه لیوان خالی بی مصرفه! اگه کهنه و داغون و لب پر باشه که دیگه هیچی، اصلاًکسی نگاشم نمی کنه!
حالا همین لیوانِ کهنه ی داغون ِ لب پر، اگه پُر باشه از آب، می شه یه لیوان آب. می شه همون چیزی که باید باشه. داغون بودنش کمتر به چشم میاد.
چیزی که به چشم میاد همون چیزیه که پرش کرده ... 
آب

 

پی نوشت: برداشتی آزاد از سوره ی مبارکه ی عبس

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

عاشق شدم.یک عشق مجازی.عشق خیلی خیلی مجازی!عشق آدمیزاد به آدمیزاد .آن هم از نوع مجازی اش. اینترنتی! نه از آن چت و چت بازی های لوس و بی مزه!که از نوع فرهیخته و اعلایش.(که البته این فرهیختگی از جانب تو بود نه من!) از نوع دیدن زیبایی های افکارت در قالب یک صفحه ی اینترنت اکسپلورربه آدرس وبلاگت.
.
.
.
از همان ابتدا برای اینکه کار به جاهای باریک ،یعنی همین عشق و عاشقی ها نکشد (با وجود اینکه دلم نمی آمد) قیافه درب و داغانی از تو در ذهنم تصویر کردم. قیافه ای شبیه فلان استاد کج و کوله ی دانشگاهم که خیلی هم از او بدم می آمد. و برای اینکه پیاز داغش را زیاد کنم شلی خفیفی هم به پایت دادم و کمی هم تاسی موضعی سر!
ولی عجیب این است که با همان چهره ی کج و کوله و درب و داغان باز هم کار به جاهای باریک رسید!!!
.
.
.
و چقدر این چهره ی کج و کوله ات شبهای بدر کامل خوب توی ماه فیت می شد! اما خیلی هم آن تو دوام نمی آوردی.نه اینکه به تو نیاید ها! نه! چون من یک دفعه غیرتم گل می کرد و از ترس اینکه مبادا ستاره و زهره و پروین و هزار تا خانم دیگر که توی آسمان زندگی می کنند(!) عاشقت شوند و بخواهند قاپت را بدزدند ،تصویرت را از توی ماه پاک می کردم. بعد با خیال راحت قابش می کردم و می زدم توی اتاق خودم. که فقط خودم ببینمت!
.
.
.
هر روز و حتی روزی چند بار میلم را چک می کنم تا پیغامی از تو ببینم یا جمله ی  " ... هَد لِفت یو اِ کامِنت آن فلان جامعه ی مجازی"  ذوق زده ام کندو یوزر پسوردم را با عجله تایپ کنم و وارد آن جامعه ی مجازی شوم و پیغام خشک و خالی از جنسِ  "سلام خواهر گرامی .احتراماً به استحضا ر می رساند" ِ تو را ببینم و بی خود و بی جهت قند توی دلم آب شود از اینکه من هم جزو 173 نفری هستم که این پیغام را برایشان فرستاده ای! و آرام مانیتور را ببوسم و پیغامت را ریپلای کنمو امیدوار باشم که از "سلام.ممنون که بهم اطلاع دادین" ِ من بفهمی که چقدر دوستت دارم! و تصمیم بگیرم که این بار سرِ نماز محکم تر دعا کنم که معجزه ای رخ دهد و من و تو...
عجب عشقی است این عشق خیلی خیلی مجازی!

 

پی نوشت: چرا اینجوری نیگا می کنی؟ گفتم که! این قصه واقعی نیست!

 

+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

زندگی مثل یه قابلمه ی بزرگ پر از شلغم شده که باید تا تهش بخورم ٬ بدون هیچ لذتی!
من دلم آبنبات نعنایی می خواد!

+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

بعضی وقتا خودمم تعجب می کنم که چطور می تونم بعد از این همه پر رو بازی و به قول معروف جفتک پروندن ( به معنای واقعی کلمه!) باز برگردم و تو روت نگا کنم!
اما دلم وقتی خیلی خیلی برات تنگ میشه دیگه رو در واسی و خجالت و این جور چیزا سرش نمیشه! میاد پیشت تا برای n اُمین بار (به طوری که n  میل می کنه به سمت بی نهایت)  اعتراف کنه که "غلط زیادی کردم! نفهمیدم!" و ازت می خواد که تو هم مثل (n-1)  بار گذشته این دفه رو هم ندید بگیری!
.
.
.
( و حرف هایی که قابل انتشار نیست!)
.
.
.

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

کاش دردهای دل آدم هم مثل دل درد هاش بود. اونوقت می شد با یه لیوان چای نبات یا یه قرصی ، چیزی  خوبش کرد!

دوای دردهای دلم دردِ دل با توه. حوصله داری سنگ صبورم باشی؟!

.
.
.
.
(این قسمت به علت شخصی بودن حذف شد!)
.
.
.
.

مهربونم ، نمیشه به جای آیه ی 153 سوره آل عمران  یا مثلا 155 سوره بقره یه آیه دیگه رو در مورد من اجرا کنی؟!
بازم خدا رو شکر .اگه همین آیه ی 186 سوره بقره هم گاهی به دلم نازل نمی شد نمی دونم چی به سر این دل آشفتم میومد!

ای مهربون با از ما بهترون ! با ما هم یه ضره مهربون باش !
" فکیف اصبر عن النظرالی کرامتک؟!"

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

دلگیرم از خودم. مدتیست رشدم متوقف شده می ترسم به جای قد کشیدن شروع کنم به خشکیدن ، پوسیدن!

.
.
.
.

مدتیست حرفی برای گفتن ندارم. حرف تازه ای برای گفتن. حرف تازه ای برایر نوشتن. بس که تکراری می نویسم شده ام شبیه یک دستگاه زیراکس!
کهنه شده ام از بس که تازه نیستم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

خیلی وقت بود به روز نکرده بودیم. خط خطیهای دلمون تل انبار شده بود یه گوشه . وبلاگمون هم  کلی گرد و خاک گرفته و تار عنکبوت بسته بود. فعلا یه کم گرد گیری کردیم. یه چندتایی هم پست گذاشتیم (البته به صورت کاملا یهویی!)

پی نوشت:این پستها گزیده ی خط خطیهای قابل انتشار(!)  یکی دو ماهه ی اخیر نگارنده می باشد. یکی دو ماهی که با نوسانات روحی بسیاری همراه بوده. و میانگین این نوسانات، اینهاییست که می خوانید.

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

جان چه قابل که فدای قدم دوست کنم                      این متاعیست که هر بی سر و پایی دارد

 

نثار قدوم مبارک ولینعمتمان امام رضا(ع) صلوات

+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي |

.
.
.
.
دلم بد جوری...
.
.
.
این روزها خیلی...
.
.
.
.خیلی دلم می خواست ...
.
.
.
کاش لا اقل ...
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
باز هم همان سرگردانی انگشتان روی دکمه های کیبورد...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

اصلا بی خیال شوید.بگذارید این سکوت مستدام باشد.بگذارید این بغض دائمی همچنان با لرزشهای خفیفش بیازاردمان.
به خاطر خودتان می گویم.ما که دیگر به این لرزشها خو کرده ایم ، می ترسم شما طاقت زلزله ی ناشی از ترکیدن این بغض را نداشته باشید!
لطفا بی خیال این ناگفتنی های تکراری(!) شوید.
لطفا بی خیال حرفهای این انگشتان سرگردان شوید.

چطور متوجه نشده اید که این انگشتان با این سرگردانی ساختگیشان بر روی دکمه های کیبورد می خواهند دست به سرتان کنند، تا مجبور نشوند سکوت صفحه ی سفید  Microsoft word""   را با نگفتنی هایشان بشکنند. تا مبادا از پس این شکستن، زلزله ای و بعد پس لرزه هایی گاه و بی گاه...

لطفا شما هم بدون درد سر، دست به سر شوید! بگذارید ما هم زندگیمان را بکنیم...

پی نوشت:دلم گرفته. همین .نپرس چرا.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

دو_سه ساعت از وقت قرارمون گذشته و تو هنوز منتظرمی.
و من بالاخره میام ولی مثل همیشه با تاخیر و مثل همیشه بی حوصله!
و جالبه که تو تا هر وقت که من دیر کنم منتظرم می مونی ، بدون هیچ شکایتی.
و صبر می کنی تا حرفامو شروع کنم و تو گوش کنی.
و من شروع می کنم . مثل همیشه تند تند و مثل همیشه بی حوصله! یه چیزایی میگم که خودمم خیلی نمی فهمم!
 و بعد بدون خدا حافظی ترکت می کنم . آخه یه قراره دیگه دارم که برام مهم تره!!!
و من وجدانم(!) راحته که اگر چه یه کم دیر(!) ولی بالاخره سر قرار حاضر شدم... و چه حضوری؟!
.
.
.
و من پرم از نماز های بی حضور...
و تو هنوز منتظرمی که بیام سر قرار...
و تو هنوز منتظرمی که حاضر بشم...

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

نمیدونم اینو از رادیو شنیدم یا تلوزیون. ولی خیلی به دلم نشست. 

یکی بود یکی نبود،
اونی که بود تو بودی، اونی که نبود من،

 

                        منو به خاطر نبودنم ، به بودن خودت ببخش...

 

پی نوشت1: خسته شدم از نبودن. میشه منم طعم بودن رو حس کنم؟
                                                                       کاش لااقل این روزها و شبا باشم!

پی نوشت 2:خیلی حرف دارم ولی همش تکراریه! افتادم تو یه چرخه ی تکرار . هی دور خودم می چرخم. سر جای خودم درجا می زنم ، بدون اینکه یه قدم به جلو برم!  ... دور باطل!!!
چرا این چرخه تمومی نداره؟!
تا کی باید در جا بزنم؟!
تا کی مرداب؟!
پس کی رود؟!

 

+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

مهمونی شروع شد .

 ولی من با این سر و وضع...! نه لباس مناسب مهمونی،  نه زیوری ، نه عطری...

اما صاحب خونه خیلی مهربون تر از این حرفاست. هممونو راه میده بدون اینکه به رومون بیاره سر و وضعمون مناسب ضیافتش نیست!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

به نام خدایی که می بخشاید، می بخشاید و می بخشاید...
سلام!

این جا ماه مبارک رمضان است!
سلام های ما را از بالاترین طبقات آسمان –جایی که دیگر دست ابرها هم به آن نمی رسد- دریافت می کنید.
این جا ماه مبارک رمضان است!
درد دل های ما را از گوشه ترین نقطه ی دل –جایی که تا حالا پای شیطان به آن جا باز نشده است- می خوانید.
این جا ماه مبارک رمضان است!
صدای ما را از زیباترین مکان های دنیا –جایی که ملائک هم هنوز آن را ندیده اند- می شنوید.

آری! شک نکنید. این جا هم ماه مبارک رمضان است. جایی که نه تا حالا ابری دیده است و نه شیطانی تسخیر کرده. حتی ملائک هم اجازه ورود به آن را ندارند.
این جا جشنواره حضور انسان های آماده است. یک مسابقه ی تمام عیار. جشنواره ای که هر کس می خواهد به آن که در ذهن دارد، ثابت کند که خودش است، و نه کس دیگر... .
این جا میهمانی است. در سفره هایش عشق بسته بسته، بی شمار و بی حساب به شرکت کنندگان اهدا می شود. حتی روزی به آن هایی که آخر سفره، دست به سینه و مظلومانه نشسته اند می رسد.
هر آن چیز که از زیبایی بگویید، این جا یافت می شود. حیف است در این مسابقه خودتان نباشید و از آن که هستید، کم تر ظاهر شوید. حیف است سفره جمع شود، و هنوز دستانتان خالی باشد از عشق.

ما هم برای سهم داشتن در این جشنواره ی بزرگ، در وسع خودمان تلاشی مختصر کرده ایم. نامش را « بسته ی رمضانیه » گذاشته ایم و هر آن چه را که به ذهن ناقصمان رسید، در آن قرار دادیم و کادو پیچش کردیم. نشانی گیرنده را هم نوشتیم: دیدگان پاک، دل های دریایی، گوشه ترین نقطه ی دل...
نشانی فرستنده را هم که می دانید: کانون وبلاگ نویسان مذهبی

دعا کنید، برای ظهور آقا...

+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

یازده پله زمین رفت به سوی ملکوت
یک قدم مانده
زمین شوق تکامل دارد...

 

پی نوشت:عیدتون مبارک

+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

 

استخاره کردم امشب که بنوشم می دوباره

آمده سوره ی کوثر در جواب استخاره

 

پی نوشت۱: میلاد کوثر نور و برکت رو به همه ی عاشقانش تبریک می گم.

پی نوشت ۲: یادش به خیر.پارسال روز ولادت حضرت زهرا مدینه بودم.

من دلم مدینه می خواد

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

جمعه و ندبه...

ندبه خواندم ولی ندبه حرف دلم نبود!

"این بقیه الله " که می گفتم دیدم مدتیست که شما گمشده ام نیستید! دیدم گمشده ام شده نفسم و حوائجش!

یادم آمد که روزی می گفتم "همه جا بروم به بهانه ی تو..."  حالا همان کسی که بهانه ی زندگیش شما بودید  ، بهای زندگیش شده ...اصلا زندگیش دیگر بی شما بهایی ندارد.
.
.
.
وقتی گفتم " دشوار است بر من که خلق را ببینم و شما را نبینم و هیچ صدایی از شما به گوشم نرسد... " خودم شرمنده شدم از این دروغ! که این حرف دلم نبود! که من داشتم زندگیم را می کردم بدون اینکه جای خالیتان را حس کنم!
.
.
.
وقتی خواندم "تا کی حیران و سرگردات شما باشم؟ " پوزخندی به خود زدم و گفتم : "چه می گویی؟! آخر تو که حیران و سرگردان او نیستی!!!"
.
.
.
وقتی خواندم " آیا چشمی می گرید تا چشم من هم با او مساعدت کند و زار زار بگرید؟ " نا خود آگاه دستم به طرف چشمانم رفت. خشک خشک بودند!!!
.
.
.
ندبه خواندم و ندبه حرف دلم نبود!

که مدتیست منتظر شما نیستم...
که مدتیست حیران و سرگردان شما نیستم...
که مدتیست زندگی بی شما برایم سخت نیست...
که مدتیست خیس شما نیست چشمانم...
که مدتیست...

ندبه تمام شد و من تازه می خواهم ندبه کنم

                                                               شرمندگی ام را...

 

+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

"و چون بندگان من از تو پرسند (بدانند که) به آنها نزدیکم هر گاه کسی مرا خواند دعای او را اجابت کنم. پس باید دعوت مرابپذیرند و به من بگروند، باشد که (به سعادت ) راه یابند."        
(آیه ی ۱۸۶ سوره بقره)

.

.

.

.

حرفهای زیادی دارم درمورد این آیه برای نگفتن! هر چند نیازی هم به خط خطی های دست و پا شکسته ی من نیست!

+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |

 

مثل ماهی ای بودم که از یه حوض آب کثیف و لجن گرفته چهار روز انداخته بودنش تو یه دریا که آبش زلال ِ زلاله.

و با چه اشتیاقی شنا می کردم ! حریصانه این آب پاکو می فرستادم تو آبششهام تا اکسیژن خالص بره تو تمام وجودم. تا اکسیژن خالصو ذخیره کنم برای روزهای لجن گرفته ی زندگیم!

و چه لذتی داره وقتی عبور این آبو روی پولکات حس می کنی! و پولکایی که دیگه داشت یادت می رفت چه رنگی بودن ، دوباره طلاییِ طلایی می شن.

.

.

.

.

.

حتی تصور برگشتن به اون حوض لجن گرفته برام خفه کنندس!

.

.

.

.

آقای خوبم! تو که با مهربونیات بد عادتم کردی ، یه لطف دیگه هم در حق من می کنی؟

میشه قدّ ِ یه تُنگ از این آب زلال به ماهی تشنت هدیه بدی؟!

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي |