از تو ٫
به تو٫
با تو٫
تا تو ٫
در تو٫
.
.
.
بی تو اما نه!
+
نوشته شده در شنبه 26 تیر1389ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
می گن آب وجود با ارزشیه.
و از بین شکل های مختلفی که آب می تونه به خودش بگیره ؛هر کدوم به یه دلیلی مهم و ارزشمند هستن.
مثلاً دریا به خاطر عظمتش... اقیانوس به خاطر بی کرانگیش...رود به خاطر تحرک و پویاییش...چشمه به خاطر سرزندگیش ... و بارون به خاطر بخشنده بودنش...
امّا این میون ،میون شِکلای مختلفی که آب به خودش می گیره؛ تنها یکی هست که به اندازه ی بقیه مهم و ارزشمند نیست.
و اون برکه اس. برکه ی کوچیک و ساده.آروم و بی تحرک، حقیر و بی عظمت...
امّا همین برکه ی کوچیک و بی ارزش هم می تونه عزیز و ارزشمند بشه...
وقتی... پُر میشه از تصویر آسمون...
.
.
.
آسمون من!
وجود بی ارزش من هم در مقابل عظمت پروردگاری تو، مثل یه برکه اس. یه برکه ی ناچیز و کوچیک.
تصویر زیبای خودت رو بپاش روی دلم. بذار منم پر بشم از تو...
بذار منم به خاطر تصویر تو قدر و ارزش پیدا کنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
زنگ زد. صدایش هنوز هم گرفته بود. از دو هفته ی پیش که از سفر برگشته بود تا حالا هنوز خوب نشده بود.
گفت که برای نشریه ی دانشگاهشان مطلبی می خواهد در مورد پیامبر.گفتم دارم فقط باید نیم ساعت دیگر زنگ بزند تا بتوانم برایش بخوانم.
قطع کرد.
کتابخانه را دستمال کشیدم و کتابهایش را که گله به گله کف اتاق چیده بودم تویش جا دادم و رفتم سراغ کامپیوتر. فایلی را از "مای ریسنت داکیومنتس" باز کردم و زنگ زدم. گوشی را برداشت. گفتم : بخونم ؟ گفت :صبر کن! رکورد گوشی اش را زد تا صدایم را ضبط کند... حالا بخون!
و خواندم:
هنوز مسجد تکمیل نشده بود برای حرفهایش کنار کنده نخلی می ایستاد که همسایه مسجد محسوب می شد. به آن تکیه می داد و خطبه می خواند.چند روزی نگذشته بود که مردی آمد و منبری را که خود برای پیامبر (ص) ساخته بود ، به داخل مسجد برد.اولین باری بود که روی منبر می نشست. هنوز بسم الله را تمام نکرده بود که صدای ناله ی عجیبی همه را متعجب کرد. به سرعت از مسجد بیرون دوید. مردم هم به دنبالش. بیرون که رسیدند ، دیدند کنار همان کنده ایستاده ودست به تنه اش می کشد. ناله قطع شده بود. رو کرد به مردم و گفت :" اگر نمی آمدم تا قیامت ناله می کرد."
از آن پس به " او" ستون ِ "حنانه" می گفتند. عرب به کسی که ناله های سوزناک می کند "حنانه" می گوید.
مراقب بودم صدایم نلرزد. گفتم : تموم شد! خوب بود؟ بازم دارم بخونم؟
جواب نداد.
الو!الو! چرا جواب نمیدی؟!
بعد از مکثی طولانی با همان صدای گرفته گفت : آره خیلی خوب بود.
گفتم یکی دیگه هم بخونم؟
...
الو! می گم بازم بخونم؟!
با صدایی که نفهمیدم گرفته است یا می لرزد گفت حالم اصلاً خوب نیست!
گفتم : چته؟ !... فاطمه؟!...چی شده؟! ... فاطمه؟! ...فاطمه؟! ... الو؟... تو که منو کشتی!خوب بگو چی شده؟!....
_نمی دونم! هیچی چی.
با آنکه می دانستم منظورش اصلاً حال جسمی اش نیست گفتم: خوب یه بار دیگه برو دکتر ، یه کم هم پرهیز کن تا زودتر خوب بشی!
انگار که اصلاً صدایم را نشنیده باشد، با همان صدایی که حالا دیگر مطمئن بودم می لرزد گفت: خسته ام! از همه چی خسته ام!...نمی خواستم از اونجا بیام... می خواستم بمونم... و بغضش ترکید!
مطمئن شدم مشکلی برایش پیش نیامده. نفس راحتی کشیدم. و همینطور که مراقب بودم صدایم نلرزد گفتم: تو هم که آدمو دق میدی! فک کردم چی شده!
باز هم حرفم را نشنیده گفت : دلم نمی خواست از اونجا بیام. می خواستم برای همیشه بمونم! کاش می شد...الو! الو! چرا جواب نمیدی؟!
و حالا این من بودم که نمی توانستم جواب بدهم.
خدا حافظی که کردیم یک دل سیر گریه کردم... و می دانم که او هم...
حنانه شده بود برای حسین و شش گوشه اش... به حنانگی اش غبطه می خوردم...
+
نوشته شده در یکشنبه 16 اسفند1388ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
یادش بخیر. بچگی ها و خاطراتش...
عجب عالمی داشتم!
یادم است خیلی با کفش دوزک ها بازی می کردم. با آن لباس قرمز دخترانه شان حسابی دوستشان داشتم. گاهی هم توی بازی هایم بیچاره ها می مردند!
حق هم داشتند خوب! یک کفش دوزک کوچولو توی دستان یک بچه غول! خوب می میرد دیگر!
بعد هم برایش یک مجلس ختم آبرومند می گرفتم توی مجلس محل مورچه ها (!) با تشییع جنازه و خاک سپاری و سنگ قبر و ... خلاصه سنگ تمام می گذاشتم!
خواستم بگویم تو هم دیگر باید کم کم به فکر یک مجلس ختم آبرومند باشی!
کفش دوزک کجا بود؟! دلم را می گویم!
+
نوشته شده در شنبه 1 اسفند1388ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
نامت را می نویسم و مقابلش دو نقطه می گذارم و منتظر می مانم تا چیزی بگویی.
امّا...
باز هم سکوت...
گویی هزاران دو نقطه هم نمی توانند ترا به حرف بیاورند!
چیزی بگو خوب ِ من!
+
نوشته شده در شنبه 1 اسفند1388ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
داشت شروع می شد که خفه اش کردم.درست وسط جمله بود که نقطه گذاشتم.نمی خواستم کلام تمام شود.نمی خواستم جمله معنا پیدا کند.نیمه شب بود، گمانم.ناگهان آمد یا بهتر بگویم داشت می آمد که من یک گام پس رفتم.نقطه را گذاشتم و عقب کشیدم.نقطه را گذاشته بودم وسط کلمه.حتی فرصت تمام شدن کلمه را هم نداده بودم، چه برسد به تمام شدن جمله! نمی دانم نقطه را کجای کلمه گذاشته بودم.شاید روی دال یا بر قوس واو یا روی لبه ی دندانه ی سین. بس که با شتاب این کار را کرده بودم. بس که می ترسیدم.دست هام انگار مرتکب قتل شده باشند، از هیجان و اضطراب می لرزیدند.انگار کسی را نیامده کشته بودم.دستهام را گذاشته بودم روی گلوش و فشار داده بودم. وقتی داشت خفه می شد، چیزی نگفت.تقلا نکرد.التماس نکرد. فقط نگاهم کرد. صبر کرد تا ذره ذره بمیرد.دست هام را آنقدر آنجا نگه داشتم تا چشم هام خیس شدند.تا انگشتانم سست شدند.تا حس کردم دارم سر می خورم در چیزی که نمی دانم چیست.انگر در چیزی لزج و چسبناک. ذره ذره فرو می رفتم. پایین و پایین تر.تا زانو.خودم می خواستم. شکایتی نداشتم. نمی خواستم آن قصه ی اهورایی باز تکرار شود.نمی خواستم سوار سرسره ای شوم که نتوانم میانه ی راه متوقف شوم...
با بی رحمی نقطه را گذاشتم و دور شد. انگار مشقی نیمه تمام. یا سیبی کال. یا عشقی بی قاف. بی شین . بی نقطه...
و این گذاشتن ناگهانی نقطه در دل کلمه، این سلاخی و کشتار کلمه، پر معنا ترین و بزرگ ترین و غم بار ترین و غریب ترین و تلخ ترین و عمیق ترین تراژدی روح انسانی است...
پی نوشت:بخشی از کتاب "حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه" از مصطفی مستور
+
نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
هزار با می نویسم. توی یادداشتهایم ، گوشه ی جزوه هایم، لابلای چرک نویس هایم...
می نویسم و می گویم...
اما به خودت که می رسم لال می شوم!
آخ که چقدر گفتن سخت است و نگفتن سخت تر!!!
+
نوشته شده در جمعه 25 دی1388ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
چهارشنبه / اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ همان اتوبوسی بود که پدرم را برد جبهه/ پلاک اتوبوس / ایران 11 نبود/ نه از آن قدیمیها بود/ نه از این لیزریها / پلاک اتوبوس «BB-C068028H» بود/ و پلاک پدرم در جبهه«AK-S022-91H» / من با همین اتوبوس / رفتم راهی سرزمین نور شدم و / بوسه زدم بر خاک کرخه نور/ امسال عید / باز هم با همین اتوبوس میخواهم بروم جنوب/ من هنوز هم سوار هوندا 125 پدرم میشوم / پدرم روی همین موتور/ موتور ضدانقلاب را در همین خیابانهای تهران پایین آورد/ 200 کلاهک هستهای اسرائیل/ حریف هوندا 125 پدر من نشدهاند!/ پدر من/ روی همین موتور/ به شهادت رسید ولی/ اجازه نداد که آبادان «عبادان» شود/ و خرمشهر «المحمره»/ زیر لاستیک هوندا 125 پدر من/ هنوز هم دارد استخوانهای آمریکا خرد میشود/ امروز هم فتنهگران / از صدای هوندا 125 «بابااکبر»/ بیشتر از هیبت ماشینهای ضدشورش نیروی انتظامی میترسند.
چهارشنبه/ اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ ضدگلوله نبود/ لاستیکش عاج نداشت/ تاج و تخت نداشت / شیشههایش دودی نبود/ دندهاش خوب جا نمیرفت/ فرمانش هیدرولیک نبود/ سقفش یکی- دو تا سوراخ داشت/ BMW نبود که سقف متحرک داشته باشد/ رانندهاش کت و شلواری نبود/ پیراهن مشکیاش وصله داشت/ کاپشنش را از «تاناکورا» خریده بود/ که قبلا «ادواردو آنیلی» آن را پوشیده بود/ برلوسکنی کت شلوار میپوشد / آنجلا مارکل کت دامن/ سارکوزی یک وقتهایی لخت میگردد/ و من به کوری چشم «Frence 24» / اعتراف میکنم/ و افتخار میکنم که حکومت به ما ساندیس داد/ و من چون روزه بودم / «نی» اش را نگه داشتم/ تا در روضه علیاصغر / در آن بدمم/ بشنو از نی / من نیام را/ درون ساندیس نکردم/ فرو کردم در چشم رئیسجمهور آمریکا / و انتقام حرمله را گرفتم/ ساندیس من آب سیب بود/ دادم به رباب تا طفل6ماههاش را سیراب کند/ به کوری چشم ضدانقلاب/ رئیسجمهور آمریکا با ما نیست/ او با ما نیست/ با سران فتنه است/ با آن بیسواد/ که مردم گفتند عامل دست موساد/ خانم کلینتون! ساندیسهای جمهوری اسلامی الکل ندارد/ که 100 دلار آب بخورد/ از شیر مادر حلالتر است/ 150 تومان است که مش رجب/ 01 تایش را میفروشد هزار تومان/ سران فتنه/ کوکاکولا میخورند که گازش/ اشکآور است/ و اشک کودکان فلسطینی را درمیآورد/ نتانیاهو با سران فتنه است/ فتحی شقاقی شهید با ما/ علی عبدالله صالح با سران فتنه است/ حسن نصرالله با ماست/ چشم اسرائیل کور/ حکومت به ما تیتاپ هم داد/ من روزهام را با همین تیتاپ باز کردم/ خاک بر سر شما/ که به جای گوشت «بزغاله گوساله»/ گوشت خوک را میخورید/ دانشمندان میگویند/ گوشت خوک، آدم را خرف میکند/ بنازم انقلاب اسلامی را/ که با ساندیس و تیتاپ و هوندا 521 و اتوبوس/ دهنکجی کرده به تمام دنیای غرب/ آمریکا حریف ساندیس ما نمیشود/ برادر کوچک من/ ساندیس خود را که خورد/ آن را باد کرد و ترکاند جلوی چشم عکس نتانیاهو/ و مردک 2 متری عقب رفت/ من یک ساندیس جمهوری اسلامی را/ با کل دنیای آمریکا و اسرائیل عوض نمیکنم/ من حتی اگر/ به عشق خوردن فلافل، بروم «حاج منصور»/ شرف دارد که به عشق CBB/ سر از لندن درآورم/ ساندیس جمهوری اسلامی شراباً طهوراست/ آب زمزم است/ آب زمزم ما/ ساندیسهای جمهوری اسلامیاند/ نه چشمهای که اختیارش دست سعودیهای شیعهکش است.
چهارشنبه/ اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ تلویزیون نداشت/ نوار آهنگران گذاشته بود/ و من در خیابان انقلاب/ دیدم دختران وطنم/ وقتی پرچم انگلیس را آتش زدند/ دودش رفت در چشم آقازاده معروف/ من دختر بنلادن را در سفارت عربستان ندیدم/ ولی در چهارراه استانبول/ دیدم آقازادهای را که فقیر نبود اما/ کاسه گدایی دراز کرده بود/ جلوی در سفارت روباه پیر/ من ادعا نمیکنم رهبرم «سید خراسانی» است اما/ در دجال بودن شما شک ندارم/ و البته که ظهور نزدیک است/ و امروز صبح/ یکی به من SMS داد که سران فتنه دررفتهاند/ رفتهاند شمال/ ویلای «احسانالله خان»!/ با ماشین ضدگلوله که ترمزش SBA دارد و/ همه چراغ قرمزها را رد میکند!/ به میرزاکوچکخان زنگ زدم/ که حواست به وطنفروشها باشد/ میرزا گفت/ دکتر حشمت/ نبض شیخ را گرفته/ چهارشنبهای، مردم را که دیده/ تبش بالا رفته/ آن یکی هم/ ساندیس بدنش کم شده! / به میرزا گفتم/ این بار مواظب سرت باش/ اینها در سر سودای وطنفروشی دارند/ وطنفروش/ خوانندهای است که حنجرهاش را پنجرهای کرده به سوی غرب/ عالیجناب چهچه! «دود عود»ات بوی زغال سوخته میدهد/ برای این ملت/ قوم طالوت/ حضرت داوود باید نغمه بخواند/ هان ای ابراهیم! / تبر بردار/ دیکتاتورهای مخملین / از دموکراسی بت ساختهاند/ علامت کوچکتر، بزرگتر سرشان نمیشود/ معلم کلاس اول من/ یاد داده بود که 42 از 31 بزرگتر است و / آرای باطله از رای شیخ! / معلم دینی من میگفت/ 31 عدد نحسی نیست/ نحس / کسانی هستند که به اسم خط امام / رای مردم را دزدیدند/ نحس کسی است که / آشوبگر عاشورا را/ هوادار خود میداند / سال بعد اول ژانویه، دهم محرم است/ محرم که بیاید حتی/ عید ارمنیها هم عزا میشود / آن وقت هواداران آقای نخستوزیر / سوت میزنند در عاشورا/ و به افتخار شمر/ که سر امام را برید/ کف مرتب میزنند/ ای عیسی!/ بابانوئل سرش را در برف کرده و / «مروه شربینی» را نمیبیند/ امسال مجله تایم/ بابانوئل را کرد مرد سال/ و نوبل را دادند به بابانوئل/ حیف که عمر سعد/ هزار و چهارصد سال / زود به دنیا آمد و الا «یونیسف»، یک تقدیری هم از او کرده بود / اینجا هم، کسانی بودند که عکسش را/ 6 ستونی کار کنند/ ستون دین من/ نماز یزید نیست/ آقازاده معاویه مست بود و / «انالله و اناالیه راجعون» را نوشت
«انا الله و اناعليه الراجعون»(!)/ ستون دین من/ آن نمازی است که سیدالشهدا خواند/ در ظهر عاشورا/ و بهازای هر کلمه نماز/ یک تیر خورد/ و الا ابنملجم هم زیاد نماز میخواند/ اما قبلهاش ولایت نبود/ قطام بود/ در نماز ابیعبدالله/ خم ابروی یار در یاد آمد و / در نماز ابنملجم/ رژلب دختر اغیار!
چهارشنبه/ اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ رانندهاش کمربند نبسته بود/ جریمه شد 02هزار تومان/ 31 هزار تومانش البته به خاطر سیگار بود/ «وینستون» میکشید/ ریهاش آسیب میبیند ولی در عوض/ محصول آمریکایی را آتش میزند/ چرا کسی آنهایی را که «بهمن» میکشند، جریمه نمیکند؟!/ مگر«22 بهمن» را که محصول امام بود پاره نکردند؟/ من کاری با قوه قضائیه ندارم/ دلم برای محافظان سران فتنه میسوزد/ که به جای حفاظت از انقلاب/ مجبورند مراقب جان شیخ بیسواد باشند/ سربسته بگویم/ این سختترین کار دنیاست/ شیعه علی بودن و محافظت از عثمان/ تا که این پیرهن/ دوباره شر نشود.
چهارشنبه/ اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ به رانندهاش مرخصی داده بودند/ به من هم مرخصی دادند/ امتحان برادر کوچکم هم در مدرسه لغو شد/ هان ای دشمن!/ از این پس قصه/ همین است/ ساندیس نظاممان را میخوریم/ از مرخصیاش استفاده میکنیم/ سوار اتوبوس میشویم/ و در خیابان/ علیه شما شعار میدهیم و / در برابرتان تمام قد میایستیم/ ما همهمان حکومتی هستیم/ من مستأجر نیستم/ خانهام «بیترهبری» است/ بیت رهبری/ خانه فقط «سیدعلی» نیست/ کاشانه ما هم هست/ ناشیانه حرف نزنید/ ما به این آشیانه ساده و صمیمی افتخار میکنیم/ تا وقتی حاکم، «علی» است/ راهپیماییهای ما/ همه حکومتی است.
چهارشنبه/ اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ رانندهاش میگفت/ 22 بهمن/ نوشابه و ساندویچ هم میدهند/ ما/ 22 بهمن هم میآییم/ برای چنین ملتی/ که جانش بر کف است/ جان باید داد/ جمهوری اسلامی به مردمش میرسد/ حرفی هست؟!/ ما با رهبرمان/ آنقدر «نداریم» که/ هر وقت اراده کنیم/ چفیهاش را میگیریم/ حرفی هست؟!/ آنقدر دوستش داریم که/ با یک اشارهاش/ نشانی خیابان انقلاب را میگیریم و میآییم/ ساندیس هم میخوریم/ حرفی هست؟! /سران غرب/ به فکر مردمان خود باشند/ که اول سال نو/ از سرما یخ نزنند/ ما اینجا/ رابطهمان با رهبرمان گرم گرم است/ خاک بر سرت سارکوزی/ به ما چه که مردم فرانسه/ میخواهند/ سر به تن تو نباشد؟!/ نظام ما با ساندیس و نی و تیتاب و هوندا 125/ همه حیثیت «همه ابرقدرتهای دیگر+1+5» را به بازی گرفته/ ما تا ساندیس داریم بمب هستهای میخواهیم چه کار؟/ حالا دیدی که ما چرا/ انرژی هستهای را/ برای مصارف صلحآمیز میخواهیم؟!/ شما هر وقت/ نی ساندیس نظام ما را حریف شدید/ آن زمان حرفی نیست/ ما هم میرویم سراغ نیزه.
راستی!/ یادم رفت بگویم/ برای این دلنوشته که تقدیمش میکنم به مولایم خامنهای،/ 2 تا ساندیس گرفتم/ یک تیتاب/ حرفی هست؟!
حسین قدیانی
پی نوشت: این نوشته را خیلی دوست دارم
+
نوشته شده در جمعه 18 دی1388ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی...
همین
+
نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
این تو نبودی که دو نیم شدی ، ماه من!
این من بودم که نیمی در خود شکستم و نیمی در تو قطعه قطعه شدم...
+
نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
ماه را شکافته می خواستند چرا که آنان را یارای نگریستن به برهان روشنش نبود...
ماه را شکافته می خواستند چرا که زشتی شان با وجود ماه نمایان تر بود...
ماه را شکافته می خواستند چرا که ماه دلیلی بود بر اثبات وجود خورشید ، حال آنکه آنان خورشید را باور نداشتند...
ماه را شکافته ... که نه، ...
قطعه قطعه می خواستند!
+
نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
زمان به کندی می گذشت آن هنگام که کودک شش ماهه از حال رفته بود...
زمان به کندی می گذشت آن هنگام که ندای العطش دخترکان صحرا را پر کرده بود...
زمان به کندی می گذشت آن هنگام که وجود مقدسی در بستر بیماری افتاده بود...
زمان به کندی می گذشت ...
امّا نه آن هنگام که هنگامه ی وداع در رسید...
اقتربت الساعة وانشق القمر...
پی نوشت: برداشتی آزاد از سوره ی مبارکه قمر
+
نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
آخ که چقدر دیدنی اند ستاره های چشمهات زیر آن هلال مهتابی پیشانی ات! و من چقدر خوشبختم که یک ماه و دو ستاره روی دامنم دارم.
راستی نگفته بودم که خیلی ستاره ها را دوست دارم. تو هم ستاره ها را دوست داری .نه ؟!
مگر تو دختر کوچولو های بازیگوش مثل من را دوست نداری؟ خوب ستاره ها هم مثل من اند دیگر! یک عالمه دختر کوچولوی بازیگوش که ریخته اند توی آسمان و دارند با هم بازی می کنند. بعضی دو تا دوتا بعضی هم گروه گروه دست هم را گرفته اندو شکل های مختلف درست کرده اند.شکلِ خرس ... شکلِ عقرب...شکل ِ...شکل ِ...
نه !این ها را دوست ندارم.خوب گفتم ستاره ها را دوست دارم اما نگفتم که همه شان را! مثلاً همین هایی را که شکل یک مرد کماندار درست کرده اند اصلاً دوست ندارم یا آنهایی را که برقشان مثل برق شمشیر های گستاخ است...
ولی آنهایی را که مثل چشمهای تو مهربان نگاهم می کنند خیلی دوست دارم.
راستی بابا ! چقدر آن بالا با شکوه تر شده بودی! خوب ستاره باید توی آسمان باشد دیگر! امّا چه می شود کرد؟! نیزه ها همین قدر بیشتر نمی توانند بالا ببرند ستاره های چشمانت را!
یک چیز دیگر هم بگویم؟!
می دانی چیست؟! درست است من خیلی کوچکم، امّا خوب می فهمم که می خواهند این ستاره های دوست داشتنی را برای همیشه از من بگیرند. امّا عیبی ندارد. بگذار هرکار می خواهند بکنند!
چرا این طوری نگاهم می کنی؟! نکند بو برده ای چه فکر هایی توی سرم هست؟!
اصلاً بگذار خودم بگویم. می خواهم من هم ستاره شوم . ستاره شوم و با تو بالا بیایم. بالای بالا. بالا تر از بلندی بلند ترین نیزه ها!
آنقدر بالا برویم با هم ، که دیگر هیچ سیلی ای به گونه های من و هیچ خیزرانی به لب های تو نرسد!
+
نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
دل می بندیم و دل می کنیم...
.
.
.
و شاید زندگی یعنی همین!
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
گاه دیوانه تر از آن می شوم که می پندارم...
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
ساقی !
بنوشانمان جرعه ای از آن خُم ِ جوشان تا مستمان کنی از باده ی عشقت...
بنوشانمان جرعه ای از سبوی ولای ات تا ولایت را در تجلی چهارده گانه ی آن ،واژه واژه مست شویم...
مدهوشمان کن ساقی ، از باده ی وصلت تا وصال را فاش بینیم...
ساقی!
پیمانه ها پر کن از آن خُم تا مست شویم... بی خود شویم... و در بی خودی به خود آییم...
و به خدا...
خداییمان کن ساقی...
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
یه لیوان تا وقتی خالیه، فقط یه لیوان خالیه! یه لیوان خالی ِ بی مصرف!
حتی اگه خیلی با کلاس و تر و تمیز هم باشه بازم یه لیوان خالی بی مصرفه! اگه کهنه و داغون و لب پر باشه که دیگه هیچی، اصلاًکسی نگاشم نمی کنه!
حالا همین لیوانِ کهنه ی داغون ِ لب پر، اگه پُر باشه از آب، می شه یه لیوان آب. می شه همون چیزی که باید باشه. داغون بودنش کمتر به چشم میاد.
چیزی که به چشم میاد همون چیزیه که پرش کرده ... آب
پی نوشت: برداشتی آزاد از سوره ی مبارکه ی عبس
+
نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
عاشق شدم.یک عشق مجازی.عشق خیلی خیلی مجازی!عشق آدمیزاد به آدمیزاد .آن هم از نوع مجازی اش. اینترنتی! نه از آن چت و چت بازی های لوس و بی مزه!که از نوع فرهیخته و اعلایش.(که البته این فرهیختگی از جانب تو بود نه من!) از نوع دیدن زیبایی های افکارت در قالب یک صفحه ی اینترنت اکسپلورربه آدرس وبلاگت.
.
.
.
از همان ابتدا برای اینکه کار به جاهای باریک ،یعنی همین عشق و عاشقی ها نکشد (با وجود اینکه دلم نمی آمد) قیافه درب و داغانی از تو در ذهنم تصویر کردم. قیافه ای شبیه فلان استاد کج و کوله ی دانشگاهم که خیلی هم از او بدم می آمد. و برای اینکه پیاز داغش را زیاد کنم شلی خفیفی هم به پایت دادم و کمی هم تاسی موضعی سر!
ولی عجیب این است که با همان چهره ی کج و کوله و درب و داغان باز هم کار به جاهای باریک رسید!!!
.
.
.
و چقدر این چهره ی کج و کوله ات شبهای بدر کامل خوب توی ماه فیت می شد! اما خیلی هم آن تو دوام نمی آوردی.نه اینکه به تو نیاید ها! نه! چون من یک دفعه غیرتم گل می کرد و از ترس اینکه مبادا ستاره و زهره و پروین و هزار تا خانم دیگر که توی آسمان زندگی می کنند(!) عاشقت شوند و بخواهند قاپت را بدزدند ،تصویرت را از توی ماه پاک می کردم. بعد با خیال راحت قابش می کردم و می زدم توی اتاق خودم. که فقط خودم ببینمت!
.
.
.
هر روز و حتی روزی چند بار میلم را چک می کنم تا پیغامی از تو ببینم یا جمله ی " ... هَد لِفت یو اِ کامِنت آن فلان جامعه ی مجازی" ذوق زده ام کندو یوزر پسوردم را با عجله تایپ کنم و وارد آن جامعه ی مجازی شوم و پیغام خشک و خالی از جنسِ "سلام خواهر گرامی .احتراماً به استحضا ر می رساند" ِ تو را ببینم و بی خود و بی جهت قند توی دلم آب شود از اینکه من هم جزو 173 نفری هستم که این پیغام را برایشان فرستاده ای! و آرام مانیتور را ببوسم و پیغامت را ریپلای کنمو امیدوار باشم که از "سلام.ممنون که بهم اطلاع دادین" ِ من بفهمی که چقدر دوستت دارم! و تصمیم بگیرم که این بار سرِ نماز محکم تر دعا کنم که معجزه ای رخ دهد و من و تو...
عجب عشقی است این عشق خیلی خیلی مجازی!
پی نوشت: چرا اینجوری نیگا می کنی؟ گفتم که! این قصه واقعی نیست!
+
نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
زندگی مثل یه قابلمه ی بزرگ پر از شلغم شده که باید تا تهش بخورم ٬ بدون هیچ لذتی!
من دلم آبنبات نعنایی می خواد!
+
نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
بعضی وقتا خودمم تعجب می کنم که چطور می تونم بعد از این همه پر رو بازی و به قول معروف جفتک پروندن ( به معنای واقعی کلمه!) باز برگردم و تو روت نگا کنم!
اما دلم وقتی خیلی خیلی برات تنگ میشه دیگه رو در واسی و خجالت و این جور چیزا سرش نمیشه! میاد پیشت تا برای n اُمین بار (به طوری که n میل می کنه به سمت بی نهایت) اعتراف کنه که "غلط زیادی کردم! نفهمیدم!" و ازت می خواد که تو هم مثل (n-1) بار گذشته این دفه رو هم ندید بگیری!
.
.
.
( و حرف هایی که قابل انتشار نیست!)
.
.
.
+
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
کاش دردهای دل آدم هم مثل دل درد هاش بود. اونوقت می شد با یه لیوان چای نبات یا یه قرصی ، چیزی خوبش کرد!
دوای دردهای دلم دردِ دل با توه. حوصله داری سنگ صبورم باشی؟!
.
.
.
.
(این قسمت به علت شخصی بودن حذف شد!)
.
.
.
.
مهربونم ، نمیشه به جای آیه ی 153 سوره آل عمران یا مثلا 155 سوره بقره یه آیه دیگه رو در مورد من اجرا کنی؟!
بازم خدا رو شکر .اگه همین آیه ی 186 سوره بقره هم گاهی به دلم نازل نمی شد نمی دونم چی به سر این دل آشفتم میومد!
ای مهربون با از ما بهترون ! با ما هم یه ضره مهربون باش !
" فکیف اصبر عن النظرالی کرامتک؟!"
+
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
دلگیرم از خودم. مدتیست رشدم متوقف شده می ترسم به جای قد کشیدن شروع کنم به خشکیدن ، پوسیدن!
.
.
.
.
مدتیست حرفی برای گفتن ندارم. حرف تازه ای برای گفتن. حرف تازه ای برایر نوشتن. بس که تکراری می نویسم شده ام شبیه یک دستگاه زیراکس!
کهنه شده ام از بس که تازه نیستم!!!
+
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
خیلی وقت بود به روز نکرده بودیم. خط خطیهای دلمون تل انبار شده بود یه گوشه . وبلاگمون هم کلی گرد و خاک گرفته و تار عنکبوت بسته بود. فعلا یه کم گرد گیری کردیم. یه چندتایی هم پست گذاشتیم (البته به صورت کاملا یهویی!)
پی نوشت:این پستها گزیده ی خط خطیهای قابل انتشار(!) یکی دو ماهه ی اخیر نگارنده می باشد. یکی دو ماهی که با نوسانات روحی بسیاری همراه بوده. و میانگین این نوسانات، اینهاییست که می خوانید.
+
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
جان چه قابل که فدای قدم دوست کنم این متاعیست که هر بی سر و پایی دارد
نثار قدوم مبارک ولینعمتمان امام رضا(ع) صلوات
+
نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط زهرا نيك پي
|
.
.
.
.
دلم بد جوری...
.
.
.
این روزها خیلی...
.
.
.
.خیلی دلم می خواست ...
.
.
.
کاش لا اقل ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
باز هم همان سرگردانی انگشتان روی دکمه های کیبورد...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اصلا بی خیال شوید.بگذارید این سکوت مستدام باشد.بگذارید این بغض دائمی همچنان با لرزشهای خفیفش بیازاردمان.
به خاطر خودتان می گویم.ما که دیگر به این لرزشها خو کرده ایم ، می ترسم شما طاقت زلزله ی ناشی از ترکیدن این بغض را نداشته باشید!
لطفا بی خیال این ناگفتنی های تکراری(!) شوید.
لطفا بی خیال حرفهای این انگشتان سرگردان شوید.
چطور متوجه نشده اید که این انگشتان با این سرگردانی ساختگیشان بر روی دکمه های کیبورد می خواهند دست به سرتان کنند، تا مجبور نشوند سکوت صفحه ی سفید Microsoft word"" را با نگفتنی هایشان بشکنند. تا مبادا از پس این شکستن، زلزله ای و بعد پس لرزه هایی گاه و بی گاه...
لطفا شما هم بدون درد سر، دست به سر شوید! بگذارید ما هم زندگیمان را بکنیم...
پی نوشت:دلم گرفته. همین .نپرس چرا.
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط زهرا نيك پي
|